ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ : توسط : بهار

هوا سرد است

مثل آدم هاش . مثل دنیا با تمام آدم هاش

دلم داغدار است اما

برگ  می زنم این دفتر را

لابه لای امضا های خط خطی و خط های ناتمام

و تمامی برگه هایی که قرار بود در بزرگتریهایم بهتر نوشته شود

و خط نخورد پاک نشود و مچاله نگردد

و تمامی برگه های نانوشته

اینجا هیچ خطی راست نوشته نیست

داغدارم

درین سرما

با تمام مردم سردش...


 
یه غریق نجات می خوام...
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩۱ : توسط : بهار

 

خسته ام .از خودم بیشتر از همه . از تو بیشتر از خودم...


 
چرک نویس
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

کاش زندگی کاغذی بود که می شد مچالش کرد و جاش یه برگ تمیز گذاشت . چرک نویسی فقط مال کلاسای درسیه که معلماش اجازه می دن اشتباه کنی یا از راه حلت مطمئن شی.

دلم می خواست جواب این امتحان رو جور دیگه ای می نوشتم...


 
 
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

زندگی حسرت روزای رفتست

همونایی که تو بودنش دل نگران فردا بودی

یا من قد کشیدم و نمی بینم روزای قشنگ رو

یا تو کوتاه شدی تا نبینم زمزمه های به دل کوبیده سنگ شدت رو

گذشت

گذشتم

گذشتیم

از هم....


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

توان بندگی

باز انگار این جهان خاکستری ست 

های و هویی در میان مرده ها و زنده هاست

یک سر چادر سیاه و دل سیاه

یک دل از شور و نشاط و زندگی ست

خانه خالی شهر خالی  این جهان خالی

نسل انسان در میان برزخی نه دنیوی نه اخروی ست

این قلم  این دست و فکرو کاغذم

در بیان آنچه در سر می رود چون عاجزیست

کاش یک دم این قیامت پل شود

از جهنم تا جهانی کش در آن در من توان بندگی ست....

مهسا(بهار)

درجهان درونم قیامتیست امشب...


 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

 

دنیا تنها یک بهانه می خواست

برای آفرینش

برای ماندن

تا کنون

" تو "

تنها بهانه بودی...

برای همسرم که بی بهانه هم دوست داشتنیست

مهسا(بهار)


 
ستاره
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

این جا ستاره ایست

که بی نبودت

هر لحظه پرپر می شود

کودکی اش که می گیرد

قدر اضلاعش

از وسعت کشف تمام ریاضی دان های تاریخ هم می گذرد

آنجاست که شب بی معنا می شود

و ماه خجلاما در نگرانی ات

-نگراینی که می گویم هکان چشم به راهیست ها...-

هشت پر

شش پر

سه پر

نه!بی بال و پر می شود

آنجاست که شب وسعتش را پر می کند

ستاره اینجاست

و شب شده

امشب...


 
 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ : توسط : بهار

مدت ها بود قلمم خشک بود و کاغذم مچاله . توفیق خوابی در  ظهر نیمه شعبان و گرفتاری ای که دلم رو عجیب شکسته بود باعث شد دوباره چشمام به قطراتی شسته بشه و قلمم روون .

این شعر رو اگر چه بی نهایت ناچیزه اما تقدیم می کنم به پیشگاه بزرگوار امام عصر (عج) و ازون وجود  بی نهایت و بی دریغ / برای همه و خودم یاری می خوام .

کبوتر بارون

امشب می خواد از آسمون

یه دنیا ماهی بباره

می خوان برن تو رود عشق

دو تا دو تا شنا کنن

تا که به دریا برسن

آبی بشن / تمیز بشن

امشب خدا از آسمون

یه دنیا الماس می باره

می خوان برن تو سینه ها

اونا رو روشن بکنن

امشب خدا از آسمون

یه دنیا نرگس می باره

می خوان برن تو باغچمون

سبز بشن / منتظر بهار بشن

امشب خدا از آسمون

می خواد بگیره دستمون

امشب کبوتر بارونه

خونه دیوا ویرونه

امشب روی پشت بوما

صدای یا خدا میاد

همه سرا / همه دلا

رو آسمون بلند شدن

منتظر باریدنن

باریدن ماهی عشق / نرگس باغ / الماس روی سینه ها

امشب همه رو به تو ان  

صداشون و بشنو  و

دستاشونو بگیر ... .

مهسا .د(بهار)


 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٩ : توسط : بهار

چای تلخ

چای تلخ را مز مزه می کنم

بی قند ، بی طعم ، بی گرما

و دیدگانم به همراه تفاله ای سیاه رنگ غرق می شود

این جا ، درین اعماق سیاه

لابه لای همه تاریکی ها هم

خستگی ای به در می رود

پس درین میان ها هم

بهانه ای برای زندگی هست ...

مهسا

 


 
دیوار
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸ : توسط : بهار

دیوار

 

خال به خال این دیوارها را می شناسم

این که کجایش ترک برداشته

و به افکارم فالگوش می ایستد

و کجایش تازه پرشده از رنگ و لعاب

دامنه طول و عرض و ارتفاعشان

گاه به تاقچه چشمانم تنگ می شود

آنقدر که همه مولکول های رنگی و سوراخ و خراشیده را می بینم

و گاه با این عینک دور بینی خاک گرفته

ریز تر می شوند

و باور می کنم

که دیگر نیستند

نا امیدی بی هنگام و تلخ!

عینکم را نگیر

گاهی دروغ به خود

شیرین ترین حقیقت است... .


 
← صفحه بعد