ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

توان بندگی

باز انگار این جهان خاکستری ست 

های و هویی در میان مرده ها و زنده هاست

یک سر چادر سیاه و دل سیاه

یک دل از شور و نشاط و زندگی ست

خانه خالی شهر خالی  این جهان خالی

نسل انسان در میان برزخی نه دنیوی نه اخروی ست

این قلم  این دست و فکرو کاغذم

در بیان آنچه در سر می رود چون عاجزیست

کاش یک دم این قیامت پل شود

از جهنم تا جهانی کش در آن در من توان بندگی ست....

مهسا(بهار)

درجهان درونم قیامتیست امشب...


 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

 

دنیا تنها یک بهانه می خواست

برای آفرینش

برای ماندن

تا کنون

" تو "

تنها بهانه بودی...

برای همسرم که بی بهانه هم دوست داشتنیست

مهسا(بهار)


 
ستاره
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠ : توسط : بهار

این جا ستاره ایست

که بی نبودت

هر لحظه پرپر می شود

کودکی اش که می گیرد

قدر اضلاعش

از وسعت کشف تمام ریاضی دان های تاریخ هم می گذرد

آنجاست که شب بی معنا می شود

و ماه خجلاما در نگرانی ات

-نگراینی که می گویم هکان چشم به راهیست ها...-

هشت پر

شش پر

سه پر

نه!بی بال و پر می شود

آنجاست که شب وسعتش را پر می کند

ستاره اینجاست

و شب شده

امشب...


 
 
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٩ : توسط : بهار

مدت ها بود قلمم خشک بود و کاغذم مچاله . توفیق خوابی در  ظهر نیمه شعبان و گرفتاری ای که دلم رو عجیب شکسته بود باعث شد دوباره چشمام به قطراتی شسته بشه و قلمم روون .

این شعر رو اگر چه بی نهایت ناچیزه اما تقدیم می کنم به پیشگاه بزرگوار امام عصر (عج) و ازون وجود  بی نهایت و بی دریغ / برای همه و خودم یاری می خوام .

کبوتر بارون

امشب می خواد از آسمون

یه دنیا ماهی بباره

می خوان برن تو رود عشق

دو تا دو تا شنا کنن

تا که به دریا برسن

آبی بشن / تمیز بشن

امشب خدا از آسمون

یه دنیا الماس می باره

می خوان برن تو سینه ها

اونا رو روشن بکنن

امشب خدا از آسمون

یه دنیا نرگس می باره

می خوان برن تو باغچمون

سبز بشن / منتظر بهار بشن

امشب خدا از آسمون

می خواد بگیره دستمون

امشب کبوتر بارونه

خونه دیوا ویرونه

امشب روی پشت بوما

صدای یا خدا میاد

همه سرا / همه دلا

رو آسمون بلند شدن

منتظر باریدنن

باریدن ماهی عشق / نرگس باغ / الماس روی سینه ها

امشب همه رو به تو ان  

صداشون و بشنو  و

دستاشونو بگیر ... .

مهسا .د(بهار)


 
 
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٩ : توسط : بهار

چای تلخ

چای تلخ را مز مزه می کنم

بی قند ، بی طعم ، بی گرما

و دیدگانم به همراه تفاله ای سیاه رنگ غرق می شود

این جا ، درین اعماق سیاه

لابه لای همه تاریکی ها هم

خستگی ای به در می رود

پس درین میان ها هم

بهانه ای برای زندگی هست ...

مهسا

 


 
دیوار
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸ : توسط : بهار

دیوار

 

خال به خال این دیوارها را می شناسم

این که کجایش ترک برداشته

و به افکارم فالگوش می ایستد

و کجایش تازه پرشده از رنگ و لعاب

دامنه طول و عرض و ارتفاعشان

گاه به تاقچه چشمانم تنگ می شود

آنقدر که همه مولکول های رنگی و سوراخ و خراشیده را می بینم

و گاه با این عینک دور بینی خاک گرفته

ریز تر می شوند

و باور می کنم

که دیگر نیستند

نا امیدی بی هنگام و تلخ!

عینکم را نگیر

گاهی دروغ به خود

شیرین ترین حقیقت است... .


 
 
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸ : توسط : بهار

شب

زنجیریان در بند

خواب آشفتگان

بستریان کهربایی

دست های خالی...

شب

همه ناله های بیدار باشان است

آنان که می فهمند

آنان که بیشتر می دانند

و آنان که رنج می کشند

شب

انتهای خواستن هاست

فریاد اعتراف ها

مرز وصل ها

شب

آغاز من و توست

امید به تولدی دوباره

و ایمان به صبحی که

تو

 شبانه

غول سیاهش را کشته ای...


 
 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۸ : توسط : بهار

ظهور

تو ظهور انتهای منی

در آخرین دقایق مرز نیستی

آنجا که دست ها در گریبان و چشم ها همه بستست

تو ظهور می کنی

بی پیرایه و بی حجاب

و من می بینم ات

چونان جوانه ای با چشم هایی رو به خورشید

که از لابه لای خاک ساقه می زند

خواب نیست .رویا نیست. انکار نیست

درد آن هنگام که به اوج خود رسید

وصل رخ می دهد

پایان انتظار

آخرین دقایق درد است...


 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸ : توسط : بهار

خط بزن مرا

از کشاکش لحظه های درد

با این طناب پوسیده و چاه بی پایان

به آب راهیم نیست


 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ : توسط : بهار

جادوی بی اثر

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد .

این جام ها که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد .

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یاد ها

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد .

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد .

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد .

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله می کشم از دل که :آب ! آب !

دیگر فریب هم به شرابم نمی برد .

پر کن پیاله را...!

فریدون مشیری /بهار را باور کن

 

 


 
← صفحه بعد