دنيای من...

دنیای من...

دنیای من

به شاعرانگیهات نپیوسته ای

که ماندنت

معنای حقیقت است و بس

به پس ماندگی قانون

                                 قسم

که درین دادگاه

قضاوت را به عقل خواهند داد

و دل

گوشه نشین ناظر است ...

 

/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نورا

سلام به بهار عزيزم،خوبی؟........خوش ميگذره؟........از حضور هميشگی و پر مهرت در سرزمين نور ممنونم........خيلی خوشحالم که دوست و خواهر گلی مثل تو دارم..............التماس دعا و در پناه حق

ALI

با سلام....تازه أشنا شدم با نوشته هايت ....زيبا بود قلمی چکاوکت...با اندکی تعمق مطمئنا از اين زيباتر هم خواهی نوشت..به اميد ديدار

كوچك كويري

سلام بهار ....ممنون از حضورت...بايد بگم که ابجی هميشه و همه جا در کنار من هست و هيچ وقت هم از من جدا نميشه ....فقط به خاطر اينکه نوشتن من يا اون جلوی نوشتن طرف مقابل رو نگيره ترجيح داديم كه من تو كوير هميشه سبز شمارهء ۲ بنويسم .........اما در مورد نظرت هم بايد بگم كه اون حرفا و مستي ها همش خيالي بود .....اگه يه بار ديگه بخونيش متوجه ميشي...باز هم ممنون....مواظب همه باشيد..يا علي

گناه مقدس

سلام خانوم بهار من اپ هستم خوشحال ميشم از حضورت / راستی تو طرح جديد اسکای لينکيدمت تا بعد

bahar_roya

سلام بهار خانم... ممنونم که آمدین...وبلاگتون پر از احساس خوب و لطیف ... براتون آرزوی موفقیت دارم... در پناه حق

۩ Ali ۩

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت /راهي بجز گريز برايم نمانده بود /اين عشق آتشين پر از درد بي اميد / در وادي گناه و جنونم كشانده بود /رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا / با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم / رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود /رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم / رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود /از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح /بيرون فتاده بود يكباره راز ما/رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم /در لابلاي دامن شبرنگ زندگي/ رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان /فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي /من از دو چشم روشن و گريان گريختم /از خنده هاي وحشي طوفان گريختم / از بستر وصال به آغوش سر هجر /آزرده از ملامت وجدان گريختم /اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز / ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير /مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم /مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير /روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش /در دامن سكوت بتلخي گريستم /نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها /ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

sona

سلام- ممنونم. من می يام و وبلاگت را می خوانم. منظورم دختری بوده که لباس قرمز می پوشيده و در ميدان فردوسی حالا به انتظار می نشسته... . فعلا بای. ممنونم که سرزدی. باز به خانه من بيا- خوشحال می شم.

مریم

سلام بهار مهربان.خوبی؟گفتم احوالی بپرسم.

مسعود

سلام.زيبا نويسی هنر است و يک موهبت ازش خوب استفاده و مراقبت کن.خدايم محافظت باشد........همچنين باد