کودک تبدارم...

کودکم

لالایی باران را

میان قطرات درد می مکید

و در آغوش سرد بی خبری

تردید

چنگ انداز بر تار و پود لطیف تن تبدارش

آه

پیشانیش آتشین بود

و بستر

برهنه و نمناک

به پاشویه ابهام برآمدم

هذیان می گفت

آشفتگی هایش را

میان این گود تیره

بالا می آورد

تکانش دادم :

( کودک تبدارم ... )

صدا را ( نباید ) می شنید ...

آرام شد

لبخند زدم

لبخند نزد

چشم هایش به آسمان

نگاهم را دزدید

صورت سردش

بوسه وداع گفت

کودک تبدارم

خاک را

مادر کرد...

 

  در پريشان حالی کودک دل, که گاه دست  زمانه سخت آزرده خاطرش می سازد...

يا حق...

/ 2 نظر / 13 بازدید
گیسو

بچگی می کند دلم انگار - می کشد خط به چهره ی دیوار - بعد می خندد و بلند بلند - می سراید غزل برای بهار - دوشت گرامی وبلاگ قشنگی دارید - موفق باشید - به من هم سر بزنید خوشحال می شم - یا حق

سیمرغ عشق

سلام و درود فراوان بر شما دوست عزيز ... بسيار زيبا بود ... درود بر شما ...