دلم گرفته

هیهات

چرخش زنجیر ها

که در فرق این ادراک آبی

شلاق می زنند

و خشم همگنان

لا به لای التماس جاری آسمان

که مشت گره خورده شان را

بر سینه ای تب دار می کوبند

دست ها بر شانه های هم

جامه ها سیاه

خم می شوند

راست می شوند

می کوبند

و هیهات هیهات .

غرش

باران

درد .

کودکان یتیم

زیر سقف کاه گلی نم زده

مدفون آوار التماس می شوند

و آسمان در غرش بی امان

باز هم جاری

هیهات

هیهات.

 

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
هادی

سلام از شعرهايت خيلی خوشم امد.اميدوارم موفق باشی و هميشه سرافراز.دوست عزيزم اگر خواستی به ما هم يک سری بزن.اگر سر بزنی خيلی خوش حال می شوم.وبلاگت خيلی قشنگ است.تا بعد خداحافظ...

ali

سلام /وبلاگ قشنگی دارين اميدوارم موفق باشيد /سری به وبلاگ بنده هم بزنيد خوشحال ميشم

mehra

سلام خيلی زيبا بد اميدوارم مثل من هيچ وقت دلتون نگيره و هميشه شاد باشين

کوچک کویری

سلام ..دله خيلی ها گرفته اين روزا کمتر آدمی پيدا ميشه که قدر دلشو بدونه.........اميدوارم به بي نيازی برسی....قدر دلتو بدون ...........يا علی