دست نوشته های یک مجنون قدیمی...

روزهایی بود که رویاهایم تعبیر داشت

و من از صادقانه بودنشان به وجد می آمدم

و شاید ته ته های دلم به خود می بالیدم !( این را یواش بخوان تا آبرویم نرود!)

شاید بازی در نقش فرشته ای زمینی بود یا حرکتی آسمانی و واقعی از یک انسان به تعالی آرمانی.

روزهایی که نذر و دعا و نیت و یقیین تحققش امید حرکتی بود برایم

یادم می آید یکی از بی بدیل ترین و زیباترین لحظه هایم هنگام اذان مغرب بود

ومن روی پشت بام خانه مان می ایستادم - و بی خیال آدمهایی که شاید می دیدنم-

با خدا بلند حرف می زدم

وقتی باد لابه لای روسری ام می پیچید می گفتم : (خدایا داری جوابم رو می دی؟!...)

نمی دانم اما حتی اگر جنون بود هم آن دیوانگی را بیشتر از این عاقلی می پسندم !

حالا شاید نقش فرشته ام با مترسکی عوض شده

باز هم ایستاده ام

ظاهرم پا بر جا /آنگونه که می خواهی

باد می آید

کلاهم را بر می دارم

و من اما این بار خدا را نمی بینم...

.

.

.

آه...در بهاری که بهاری نیست

نیما .. پس داروگ کی می خواند؟!!

/ 6 نظر / 17 بازدید
امید

سلام خشک امد کشتگاه من در جوار کشت همسایه گر چه میگویند می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران قاصد روزان ابری داروگ کی میرسد باران .... بعد از مدتها که شروع به نوشتن کرده اید اتفاق مبارکی است و امیدوارم چشمه قلمتان جوشان و دلتان خالی از هر اندوهی باشد و بیش و کم ها و زیر و بم های روزگار همیشه بودند و خواهند بود و گریزی از ان نیست و ما انسان ها در رنج افریده شده ایم و ناگزیریم در کشاکش دهر سنگ زیرین اسیا باشیم وقتی درد و رنج وجودمان را فرا میگیرد به نوشتن پناه می بریم و این خود میتواند مرحمی بر رنج هامان باشد بسیار ممنونم که سر زدید و نوشتید یا حق امید

بهار

سپاسگذارم از حضور و توجهتون ...

بهار

و ایضا... بی لطف ندیدم یاد تمام شعر نیما یوشیج رو .. خدایش رحمت کند: داروگ خشک آمد کشتگاه در جوار کشت همسایه. گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران." قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

سیدعلی حجازی

سلام من و بهار و امید و شیدا و یه چندتایی هم بودند باهم شروع کردیم با محوریت امید میانسال جوانی مودب و دانا با پشتوانه ای از دانش و محبت و بهار که عین بهار صاف و ساده است و سبز و بهار که عین بهار مهربان است هر از چندگاهی سری می زنم یه وبلاگش کهاز اندک آشنایان من است در این دیار شلوغ گپی می زنم صحبتی می کنم غالبا امیدوارکننده چونکه می دانم روح و روانش بسیار لطیف است نمی خواهم مغبون ببینمش اشعاری که در وبلاگش رمزمه کرده ام عمدتا با نام بهار یا با مضمون بهار کم نیست یه دفتر چه شعر می شود ایکاش همه ی شان را جمع کند و با بازخوانی و احیانا تغییر دفتر چه اش کنم هر فصلی از زندگی باشد وقتی که ب ولاگ بهار بیایم آنروز برای من بهار است

نسخ

درود بر شما[گل] وبتان زیباست[گل]