سلام.روزگارتون بخير.امروز به دلم افتاد يکی از دلنوشته های چند سال پيشم رو  اينجا بنويسم . روزگاری که شايد بزرگترين طليعه عشق رو در هم پروازی يک پری کوچولوی خوشبخت می دونستم که سوار بر اسب سپيد شاهزاده روياهاش برای هميشه در آسمون ها ماوا می گيره . عشقی که از هر کجای دنيا باشه حتی اگر بين يک پريچهر متمول و پسرکی بينوا يا دخترکی زنده پوش و شاهزاده ای جوان ,می تونست شکل بگيره و برای هميشه و هميشه جاويد بمونه .

فکرهای صادقانه و لطيفی که از نجوا های به يادگار مونده  در گوش دختر کوچولويی نشات می گرفت که مادرش موقع خواب داستان سيندرلا و پری دريايی رو براش می خوند .

گاهی با خودم ميگم : (( چرا از اول به بچه ها دروغ ياد می دن . سيندرلا . زيبای خفته . روموئو و جوليت ...هيچ وقت نبودند و نخواهند بود... ))

بگذريم . می دونم که هنوز هم خيلی مونده تا معنی واقعی عشق رو درک کنم  . اما  خوشبختانه يا متاسفانه بايد  بگم که از اون روياهای شيرين و صادقانه خيلی فاصله گرفتم . نمی دونم بايد به اين ديده بگم جبر زمونه .بزرگتر شدن . عاقل تر شدن يا ... .

در هر صورت اميدوارم اين متن رو با بزرگواری خودتون حوصله کنيد و بخونيد و به ياد روياهای زيبايی بيفتين که شايد روزی در دل های هميشه پاک شما هم وجود داشته...01.gif

يا علی...

                                                                 

صندوقچه ای پر از خاکستر

صحنه تاریک است.اینجا شب است و شب . شب است و تاریکی . ناگهان برق شعله ای کوچک ,تمام صحنه را روشن می کند . اما شعله به سرعت به خاموشی می گراید . صدای باد می آید . این طوفان است که آتش را با خود به قبرستان می برد . هوایی سرد و سکوتی پر صدا . صدای اشک های آرامی که گونه هایی گل گون را نمناک می کند و هق هقی خاموش .

دوباره صحنه روشن می شود , این بار طولانی تر از گذشته . برقی کوچک در میان دستانی ناتوان خود نمایی می کند . این دخترک کبریت فروش است که سرمای روزگار را آتش می زند 

 سه روز ,نه دو روز دیگر  . دخترک ضربدری را که با خاکستر کبریت روی دیوار کشیده بود ,با شال کهنه خود پاک می کند و با هر پاک شدنی به رویایی نا تمام سفر می کند . رویایی گرم , حتی گرم تر از شعله های کوچک کبریت

دخترک ملکه ای زیبا شده است . سوار بر اسبی سپید . در کنار شاهزاده ای جوان که شهره شهرشان است . برق های تاج ,به وضوح در چشمانش خود نمایی می کند . او خوشبخت شده است . مثل سيندرلا .(( آه ای کاش من هم سيندرلا بودم

فشار سرما رویاهای نا تمام دخترک را از او می دزدد . شال کهنه را به دور شانه هایش گره می زند و با زانوهای بغل گرفته به خوابی شیرین فرو می رود

ای کاش همیشه شب بود و همیشه رویا . اما دیگر صبح شده است . دست سنگین نگهبانی دخترک را از خواب شیرین بیدار می کند . صدای خشنی مدام در گوش او نجوا می کند : (( ای دخترک پست,خیابان هم جای تو نیست ,لباس های چرک تو مکان عبور شاهزاده را آلوده می کند .)) . امروز سرد تر از دیروز است . گویی صحنه نمایش هم این سرما را دو چندان می نمایاند . دخترک خسته و گرسنه قدم بر می دارد

فردا , روز میعاد است . روز دیدار . آخرین ضربدر هم پاک شد : (( فردا دیگر ملکه ای خواهم شد

و دوباره شعله ای کوچک که صحنه نمایش را روشن می کند

نه!نه! ....چه اتفاقی افتاده است ؟!.... چرا به یکباره شعله ای کوچک بزرگ و بزرگ تر می شود ؟

و اکنون صدای فریاد است که سکوت شب سرد را در هم می شکند

 ((دامنم آتش گرفته است . آه ای خدای من ,پاهایم در شعله می سوزد ,دست هایم ,کبریت هایم ,رویاهایم . نه...رویاهایم را نمی توانی بسوزانی . من ققنوس این رویاهایم . خود می سوزم اما رویاهایم نخواهند سوخت .آه ای آتش بی پروا ,دستهایم را سوزاندی ,قلبم را,وجودم را نیز . اکنون خاکسترم را خوب بگرد . آری رویاهایم دوباره متولد شده است ))

صحنه نمایش روشن می شود . شاهزاده ای جوان ,سوار بر اسب سپید و صندوقچه ای که با دستان غیورش حمل می کند . صندوقچه ای پر از خاکستر

/ 2 نظر / 13 بازدید
sahba

اگر آدم بخواد می تونه همه چيزو از رويا به واقعيت تبديل کنه