به ياد رويايی که چند روز پيش خاطرم رو سخت پريشان کرد...

 

 

  ۳حکايت شوری از بيقراری يک رويا...  

شام غریبان

پنجره ای که دیروزهایم را

به آفتاب هدیه می داد

و حالا میان چارچوب های خالی

نگران

بر ماه

که صورت روشن قرصی شکلش

پریشان بود از تمامی هاله های کبود

همرهانم

شمع بر دست

شام غریبانم را

به اندوه چشمانم می نمودند

یک به یک

تاریک و روشن

حکایت شور بی قراری ام

و خانه ای که تهی بود

از هر چه بود

چه رویایی بود امروز

چه خواب آشفته ای

چه فرداهای مبهم  پریشانی

...

 

یاحق...

/ 1 نظر / 5 بازدید
سیمرغ عشق

سلام و درود فراوان بر شما ... بسيار زيبا بود ... درود بر شما ... درود ... يا حق !