تنها دو قدم...

سيصد و سيزده<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دو قدم مانده به ميعادگاه خورشيد

كوله بار ها را بردار

اما ايمانت را به دشمنان مگو

اينجا پر از سگ هاي سياه گرسنه است

بايد كوچ كني

تا آنان كه مانده اند

ته مانده دنيايشان را هم بخورند

و روزي كه بي توشه شدند 

يا عزم سفر كنند يا بميرند

و الباقي را نپرس كه من هم نمي دانم

تا همان دو قدم كه مانده

و هيچ كس نمي داند كه دو قدم يعني چه

مثل قيامت كه خدا گفته :

((هر روزش را براي مردمان ساليست))

كوله بارت را بردار

و تقيه كن

وقتي عقربه هاي ترازو سيصد و سيزده را نشانه گرفت

با دست پر برگرد.

 

/ 28 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حسين

سلام . اولا چرا آپ نکرديد بعد از اين همه وقت ؟ دوما چرا تصويرای وبتون ديده نمی شن؟ سوما : دوست خوبم من یه تغییر کوچیکی توی یادداشت آخرم دادم بیایید و اگه متوجهش شدید اولین چیزی که به نظرتون رسید درباره س - برام بگید . منتظرم بی صبرانه .

محمد حسين

متاسفم از اشتباهم . خط آخر کامنت قبلی : (درباره ش) درسته

ابر و باد

با همش موافقم به جز تقيه. همين تقيه کردن بعضی ها پدر مردم رو درآورد. نمی دونم اين بعضی ها واقعا تقيه کردن يا چيزی حاليشون نيست ادای تقيه کردن درميارن. حالا هم مملکت اينجوريه که می‌بينيم. خدا کنه امام زمان (ع) بيان گردن همشونو بزنن تا ديگه کسی نتونه سرشو مثل کبک زير برف مخفی کنه. به شما جسارت نکردم بهار خانوم گلم. اين شعر شما منو ياد بعضی ها انداخت خواستم ازشون گله کنم. با نظر آقا اميد در مورد تو موافقم. رجوع کن به کامنتی که برای آخرين پست بنده گذاشتن. شما هم می‌تونی در جواب ایشون برای من یه کامنت بذاری از آقا امید تقدیر کنی. من قبلن حتی يکی از قطعه شعرامو به مناسبت نام زيبای وبلاگت به تو هديه کرده بودم که اگرچه قابلی نداشت ولی بابتش هيچ پاسخی ازت دريافت نکردم. بازم بهت سرمی‌زنم بهارکم.

عليرضا صدوقي

سلام به مهسا خانوم د. يا همون بهار ممنون از حضور و نظرتان.علي يارتون

نورا

بسم رب النور سلام بهار عزيزم، خوبی؟ مادر حالشون چطوره؟ خيلی دلم برات تنگ شده آبجی گلم انشاا... هر کجا که هستی سلامت باشی مراقب خودت باش دعا بفرماييد يا حق

حميد

شما نظرات پست بعدي رو بستيد. پس اجازه مي‌خواهم چيزي نگم الا عرض سلام و آرزوي سلامتي.

رضا

سلام و درود بر فرا.وان بر شما دوست عزيز و گرامي و درود بر کارهاي زيبايتان ، باستحضار ميرساند کلبه درويشي حقير با مطلبي بسيار آموزنده بعنوان ...مراقب ماسه هاي زندگي باشيد !! ...بروز شده است . خوشحال خواهم شد سر بزنيد ...مثل هميشه منتظر حضور گرم و قدوم سبز شما هستم ...در پناه حق .............خدا نگهدارتان ............. غير از خدا کس با خبر از نفس کس نيست ....... پس خدمت خلق خدا بهر خدا کن ........ تا جذبه عشق شوق از محبت پا بگيرد ..... چشم دل و جان روشن کن از ته قلب دعا کن .........يا حق .....

علي حجازي

سلام امرت اطاعت شد . چرا که همدم هميشه سبز وبلاگ اين حقيری . با دلی و دنيايی پر از صفا و صداقت .ماها که تو کار ادبياتيم(با هر درجه و هر رنچیَ. مهم جهته) زود می رنجيم. نقدمون تند و شکننده است اما زود هم فراموش می کنيم و می بخشيم. تعريف هامون هم بيش از اندازه واقیعه و غالبا توام با بزرگ نمای . يعنی گذاشتن هر چيز و همه چيز زير زره بين اما اين تعريفی که از شما کردم حسمه که معمولا اشتباه نمی کنه چرا که اونقد سال از خدا عمر گرفته ام که بفهمم این شد مقمه واما شعر خوب شما دوقدم مانده به معياد گاه خورشيد (شروع خوبيه . شروعی با اوج . شروعی از بلندا )و کوله با مگر نه اينکه الدنيا مزرعه الاخره و اين کوله بار در خطر مگر نه اينکه مولانا می فرمايد چون پر کاهيم مسير تند باد -- کس نمی داند کجا خواهيم فتاد نمی خوام بگم جبر جبر اما همچن هم نيست که اختيار اختيار باشه .جدی که سخته بون و خود بودن

علي حجازي

ادامه و سگ . هر چند سگ معروفه به وفا و وفاداری . اما گاز هم می گيره . بيرحم هم هست . اگه صاحبش بگه آدمو جر می ده . ومن هر وقت که يه جورايی خطا می رم و خطا می کنم . هر وقت که دست دلم تو دست شيطان ميفته . هرگاه یه چند قدمی شيطان هلم می دهد . شبش حتما خواب می بينم که سگا دنبالم کردن . اصلا اين برام علامته .مسلم و مسجل شده و شما تو شعرتون سگ و حمله سگان بی پروا خصوصا سگ سیاه رو ذکر کرده ايد و ترس از اونا رو که برای من يکی خیلی جالبه و.. کوچ . تنها ره و راه رهايی . و کوچ در قرآن يعنی هجرت . و هجرت يعنی جدا شدن . يعنی شرايط را عوض کردن . يعنی از وابستگی ها دل کندن . یعنی به وابستگی ها پشت کردن و شعرت که بماند گند و گنداب دنيا برای ماندگان حريص

علی حجازی

ادامه و هشدار شما به هم اينانی که خيلی هاشان می توانند دوست و آشنايان و يا حتی .. باشند که وقت تنگ است و ضيق . که شب و روز پر شتابند و خستگی نا پذير . که شتر مرگ و لحظه سفر برای هرکسی می رسد . حتی اوليا و اوصيا . که بايد رفت . که بايد به فکر رفتن بود و وای از روزی که دستمان خالی باشد و وای از روزی که بی توشه باشيم و بقول خودت الباقی که هيچکس نمی دان مگر نه اينکه امام علی فرمود (بزرگتری راز مرگ است )و دوباره شعرت و زمان در عالم برزخ و زمان در دنيای در پيش که معنا ندارد . تا هستيم معنا معنا می دهد . تا هستی هست شروعی هست و پايانی پس لاجرم هم زمانی . اما در دنيای پيش رو زمان از جنس ديگر است و بدون شک طولانی و بسياره و آخر حرفت يا آخر کلامت .تقيه نه برای ترس . برای فرار از ترس . برای اينکه خود را می شناسيم برای اينکه دنيا را می شناسيم . برای اينکه ميخوايم در يک جبهه با نفس مبارزه کنيم . برای اينکه می خوام دشمن ندونه ما کی هستيم چی هستيم چی داريم چی توچنته مونه و برای اينکه بتونيم علی رغم پيچ وخم /پست و بلندیهای دنياخودمون را برسونيم به سرمنزل مقصود برگزيده بشيم بشيم سيصد و سيزده نفر ويا حداقل طرفدار ياحق