دستم گرفته اي ز عنايت رها مكن

چنديست كه خود را ميان زمين و آسمان معلق مي پندارم . بسته به ريسماني كه دستهايم را ترس ازين است كه ياراي ادامه ندهند و رها شوند . اما چه خيال باطلي ! كه آن ريسمان تويي و توان اين دستان نه هرگز به نيروي من كه به عنايت توست . نظري اندازي آمده ام بالاتر و پشت كني قعر جهنمم
پس به اين دستان بي رمق و خون آلود و چاك چاك رحمي كن - چون هميشه - و مرا به حال خويش مگذار كه چنگال هاي شياطين دير زمانيست نسل مرا به انتقام ديرين خود آزرده اند . اما من هر بار - وا ويلا من كه هستم كه مي گويم ((من)) !- و تو هر بار مرا از لا به لاي چشم هاي خون بارشان نجات داده اي و اكنون باز هم چشم اميدم تنها به توست . كه  دستم گرفته اي ... زعنايت رها مكن
التماس دعا
بخصوص براي مادرم

يا علي

م.د.بهار
4/بهمن/1385
/ 0 نظر / 13 بازدید