داستانی کوچک... تقديم به همه روح های بزرگ و عاشق...

و خداوند عشق را آفريد...

چشمان سياه زمين بر پهنه بي قرار آسمان شب گره خورد و شب با انگشتان تاريك و نامرئي نسيم, بر گيسوان آشفته زمين چنگ انداخت
زمين پنهاني خنديد
 و قلب آسمان لرزيد,آنقدر كه ابرهاش يكي يكي تكان خوردند و پايشان بروي كوه ها و درخت هاي زمين گير كرد و بعضي هاشان همان جا افتادند و زمين را مه آلود كردند.
زمين پنجره را بست و به زير پتو خزيد.
آخر چند روزي بود كه خيلي سرد شده بود و حوصله زمين هم بي خودي سر مي رفت .
چون هيچ تحرك و صدايي نبود كه به آن دل خوش كند .
صبح كه شد, خورشيد با پشت انگشتان طلايي اش گونه هاي زمين را نوازش كرد  . آسمان كه معلوم بود حسابي جا خورده,  دوباره تكاني به خودش داد
و باز هم چند تا از ابر هاش پايين افتاد
و باز زمين پنهاني خنديد ...
گل ها يكي يكي چشمانشان را نيمه باز و نيمه بسته به دور و بر گرداندند و قدي راست كردند و دوباره گلبرگ گشودند .
اما آنها هم دلشان بي خودي مي گرفت . چون بلبلي نبود كه برايشان آواز بخواند و آنها عشوه گري كنند.
درخت ها هم ديگر از سبز و قرمز و زرد و سفيد شدن خسته شده بودند .
چون چشمي نبود كه آنها را با ديده تحسين بنگرد و پشتي نبود كه بر تنه هاشان تكيه زند و ني بنوازد و يا پرنده اي كه بر شاخه هاشان لانه بسازد و تخم بگذارد و حيات راتداوم بخشد.
كوه ها بي خودي مي غريدند و آتش به بيرون مي زدند و خشم خود را ميان دامان دريا مي ريختند و دريا هم عصباني مي شد و شروع مي كرد به تبخير شدن.
خورشيد هم دلش گرفته بود . چون هيچ دستي نبود كه بسويش گشوده شود و گرما و نور بگيرد و اينگونه بود كه او هم به سراغ رخت خواب خود ميرفت و سرش را زير پتو مي كرد  , تا دوباره شب شود...
و زمين دوباره پنجره را مي گشود و بر چشمان سياه شب خيره مي شد
و شب با انگشتان تاريك و نا مرئي نسيم بر گيسوان زمين چنگ مي زد
و زمين پنهاني مي خنديد
 و قلب آسمان مي لرزيد...
و دوباره روز و دوباره شب.

...
تا اينكه يك شب زمين خوابي ديد :
عروس قصه بي انتهاي زمين ,دامن كشان از پله هاي خانه شب بالا رفت
و يك ستاره را كه در بطن تقدير در صندوقچه اش نهاده بودند
بر انگشت دست چپ آسمان شب نهاد!
زمين آشفته حال از خواب بيدار گشت و پنجره را گشود.
چشمان سياه شب همچنان او را نظاره مي كرد
 و دوباره زمين پنهاني خنديد...
انگار شب هم آن شب خواب عروس زمين را ديده بود!
دوباره انگشتان تاريك و نا مرئيش را ميان گيسوان زمين پيچاند.
زمين اما... به ياد صندوقچه ازلي اش افتاد.
و ستاره را, ميان دستان آسمان كه بر گيسوانش گره خورده بود, گذاشت .
ستاره گرديد و گرديد و به آسمان رفت و از لا به لاي انگشتان شب بر چهره زمين چشمكي زد.

...
و اين شروع آفرينش بود . آفرينش عشق ... .
و زمين ديگر هرگز تنها نبود.
بعد از آن صبح ها,  گل ها با نشاط از خواب بيدار مي شدند . چون عشق زمين ,بلبل ها را هم به پرواز در آورده بود .
و درخت ها براي تغيير رنگ چهره,  چشم مي كشيدند . چون يكي نداي ناي ني را به گوششان رسانده بود و مي دانستند كه با اولين بهار در راه ,كسي به تنه هاشان تكيه خواهد زد .
وقلب كوه ها ديگر آرام گرفته بود و به جاي آتش, بر روح گشوده قله هاشان درياچه ساختند.
و دريا هم ديگر عصباني نشد .
بعد از آن شب
عروس زمين,  هر شب پنجره روزگارش را مي گشود
و باز چشمان سياه او  و آسمان در هم غرق مي شد .
ستاره از ميان انگشتان شب پايين مي آمد
بر گونه هاي خيس عروس زمين مي نشست
بر قطره هاي آن بوسه ميزد و وقتي ناب تر و پاك تر و درخشان تر مي شد ,دوباره به آسمان سفر مي كرد.
هفت روز گذشت ...
عروس زمين آخرين پنجره را گشودو آخرين قطره و آخرين بوسه .
ستاره به آسمان سفر كرد
 و عروس نيز
حالا عروس زمين در آسمان خانه دارد
در جايي به نام ( ماه ) .
او جاي خود را به وديعه اي داد كه خداوند قولش را به درختان داده بود.
در اولين روز بهار...
بعد از آن روز ,هر دو چشم عاشقي كه در پهنه شب در هم غرق مي شد ,به ياد چهره محبوب, بر كلبه ملكه ماه خيره مي گشت .
و عروس زمين از آن بالا برايشان دست تكان مي داد
و داماد شب برايشان بوسه مي فرستاد...

...
حالا قلب آسمان شب, پر از گل بوسه ستاره هاست.
 و زمين پنهاني مي خندد
و آسمان چشمكي مي زند و ابرهاش تكان مي خورند...


مهسا . د ( بهار)

/ 19 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حسين

سلام. خوبيد انشالله؟ وبمو به روزتر کردم . منتظر حضورتون هستم.

عليرضا صدوقي

سلام مهسا خانوم -------------------------------------------------- بركه خورشيد " بركه خورشيد" در تاريخ نامي آشناست شيعه جوشيده است از آن تاريخ ،آنجا غدير فطرت حق جوي ما را ديد و عهدي تازه بست رشته پيوند عترت با دل ما در غدير دست در دست دعا دارند گلهاي اميد تا بگيرد اين نهال آرزو،پا در غدير گرچه در آن لحظه شيرين كسي باور نداشت مي توان انكار دريا كرد حتي در غدير باغبان وحي مي دانست از روز نخست عمر كوتاهي است در لبخند گلها در غدير ديده ها در حسرت يك قطره از آن چشمه ماند اين زلال معرفت خشكيد آيا در غدير؟ دل درون سينه ها در تاب و تب بود اي دريغ كس نمي داند چه حالي داشت زهرا در غدير جواد غفور زاده"شفق" -------------------------------------------------- فرارسيدن عيدالله اكبر و عيد آل محمد(عليهم السلام)،عيد تجلي ولايت، " عيد سعيد غدير خم" ، بر پويندگان راه حق و عدالت و بر شما تبريك و تهنيت باد. ولايي باشيد. يا محمـــــــ

تشباد

مائيم ...غريب ديروز ...آشنای امروز و فراموش شده فردا.. در آشنايی امروز مينويسیم تا در بيگانگی فردا .....

نورا

علي پدر است براي يتيم نگاه من و تو! چك چك نور است بر ظلماني شب هاي من و تو! قطره قطره شوق است در تلخ كوير تنهايي من و تو! علي بوي فاصله نيست... عطر حضور است اما، براي درك حضورش، چشم ها را بايد شست!جور ديگر بايد ديد... سلام بهار عزيزم، خوبي؟ عيد بزرگ امامت، عيد سعيد غدير خم، بر شما مبارك باد چه داستان جالب و زيبايي بود ممنون از حضور پرمهرت در سرزمين نور التماس دعا يا علي عليه السلام

شيعه شناسی

بنام یگانه خالق علی علیه اسلام سلام دوست محترم عیدولایت و اتمام دین را به شما نیز تبریک عرض می نمایم یاعلی موفیق باشی در ضمن از من تبادل لینگ با شما را بدم نمی اید یا علی

حميد

سلام. دير اومدم نه؟ ببخشيد ديگه ما يه خورده برنامه‌هامون بيش از حد فشرده شده تا حدي كه فقط مي‌رسيدم دو سه تا وبلاگ رو عبوري ببينم. يكي دو جا هم كامنت گذاشتم ولي فقط اطلاع رسوني بود. ايشاللا كه خوش باشيد.

دختر مشرقي

سلام خانمی .داستان قشنگی بود .لذت بردم .شاد باشی

شيعه شناسی

بنام خالق علی ایام محرم وایام اندوه اهل البیت علیهم السلام را به امام زمان و تمام شیعیان و محبین اهل البیت علیهم السلام تسلیت عرض می نمایم ؟؟!! یا علی

http://navahejazi.persianblog.ir/

سلام . بسيار قشنگ بود . غمم گرفت . غمی که خيلی از ماها که يه جورايی توعالم شعريم با اون آشناييم. غم جدايی ها . غمی که نی از جدايی ها ی آن دل مولانا را بدرد می آورد . غمی که تعريف ندارد . غمی که در کلام و کلامهای روزمره نمی گنجد .غمی که برای تعريفش بايد با الفبای احساس آشنا بود . خواستم در باره نوشته بسيار زيبايت بنويسم . کم آوردم .آخه خيلی قشنگه . بکره. و جديده .لدذا دست به دامان يکی از شهر نوشته هايم شدم که يه جورايی از عشق می گه وانو تقديم به شما می کنم جهت تشکر از تشريف فرماييتان به وبلاگ حقير و ايضا جهت اظهار نظر در باره نوشته تان با ما غريبه نباش ای پرنده اوج ما از جنس باوريم بگذار سيه دلان صياد هرچه می خواهند بگويند و هر دامی که دارند بگسترانند اما ما مردمان عشق باکمان نيست زنده باد پرواز جاودانه باد آبی آسمان سبز دشت زندگی هميشه سبز باد و پر گل بااحترام علی